تبلیغات
bahale bahal - مطالب somayeh
bahale bahal

when it is question of money every body is of the same religion






نوشته شده در پنجشنبه 13 آذر 1393 ساعت 07:59 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |


http://img.zibapix.com/uploads/EhsasAks/18.jpg



خدایا کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم !

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی


خداوندا !

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی

و شب ، آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟


خداوندا !

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه دیوار بگشایی

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟


خداوندا !

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن ، از این بدعت


خداوندا تو مسئولی


خداوندا !

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

«دکتر علی شریعتی







نوشته شده در یکشنبه 23 مهر 1391 ساعت 11:33 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |

god



و گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»

تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»

تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»

تو گفتی «من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»
 

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد»

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»
 

تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»
 

تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»
 

تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»
 

تو گفتی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد»







نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391 ساعت 04:57 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |

http://www.8pic.ir/images/3lka5d6q8nphtkhpnyr.jpg

http://www.8pic.ir/images/e3d1io9tfbfzsjxmeoy.jpg

http://www.8pic.ir/images/v51fre0801jdw3fp4td5.jpg

http://www.8pic.ir/images/xaqu492pn2t1t6oa2dui.jpg

http://www.8pic.ir/images/ix5gr6lva5wx59z2cdgk.jpg

http://www.8pic.ir/images/h1etoiawf6mh5fsatlwg.jpg

http://www.8pic.ir/images/7hm9d7gwwpcs4h8za4ef.jpeg




امیدوارم خوشتون اومده باشه

نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391 ساعت 04:39 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |

دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم

امروز، او ما را.....

فردا؟؟؟

آپلود عکس


نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ساعت 01:28 ق.ظ توسط somayeh نظرات | |

http://2.bp.blogspot.com/-J0GmuHPjxL4/TxKreTlzSjI/AAAAAAAABCs/e1n95E-mJEk/s400/hip-hop-woman-orange-jeans2.jpg
http://www.articlesweb.org/blog/wp-content/gallery/what-do-you-know-about-hip-hop/what-do-you-know-about-hip-hop-10.jpg
http://www.gabiesboutique.com/UserFiles/Image/Dance_by_LsdFreak.jpg
http://www.kellersmartialarts.com/wp-content/uploads/2012/02/hip_hop.gif


http://www.img4up.com/up2/99926312072710303962.jpg
http://www.img4up.com/up2/73121584852334042169.jpeg
http://www.img4up.com/up2/20169351407257779330.jpg



نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین 1391 ساعت 05:07 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول



به سراغ من اگر می آیید،

پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا ،

پر قاصد ها ییست که خبر می آرند،

از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک .

روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است

که صبح،به سر تپهی معراج شقایق رفتم

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست .

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.




تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

سهراب سپهری


نوشته شده در شنبه 2 مهر 1390 ساعت 11:16 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |









اگه گفتین این عكس چیه و كجاست؟؟؟؟؟؟؟


این بزرگترین آبشار مصنوعیه تو كشور كه تو اهواز خیلیم باحال این عكسا رو از سایت ایسنا زدم چون خودم نمی تونستم با این كیفیت بگیرم


نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور 1390 ساعت 11:35 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |



حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟



قیصر امین پور



نوشته شده در شنبه 19 شهریور 1390 ساعت 09:52 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |

این چند روز كه وبمو آپ نمی كردم یكی از عزیزام از دست داده بودم 

مامان بزرگمو


حالا كه فكرشو میكنم میبنم اصلا قدرشو ندونستم از شما دوستای خوبم هم می خوام كه قدر پدر بزرگ مادر بزرگاتونو خوب بدونید كه مثه من پشیمون نشید

از تونم میخوام كه اگه دوست داشتید واسش یه فاتحه بخونید

                          

   
                                    











نوشته شده در جمعه 18 شهریور 1390 ساعت 10:49 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |

http://www.amec-europe.com/images/bild2.gif


مدیر و 10 نفر از کارکنانش از طناب بال گردی که در صدد نجات آن ها بود ، آویزان بودند . طناب آن قدر محکم نبود که بتواند وزن هر یازده نفر را تحمل کند . کمک خلبان با بلندگوی دستی از آن ها خواست که یک نفرشان داوطلب شود و طناب را رها کند . البته ، داوطلب شدن همانا و سقوط به ته دره همان و به ظاهر کسی حاضر نبود داوطلب شود .
در این هنگام ، مدیر گفت که حاضر است طناب را رها کند ولی دلش می خواهد برای آخرین بار برای کارکنان سخنرانی کند . او گفت : چون کارکنان حاضرند برای سازمان دست به هر کاری بزنند و چون کارکنان خانواده خود را دوست دارند و در مورد هزینه های افراد خانواده هیچ گله و شکایتی ندارند و بدون هیچ گونه چشمداشتی پس از خاتمه ساعت کار در اداره می مانند من برای نجات جان آنان طناب را رها خواهم کرد !
به محض تمام شدن سخنان مشوقانه و تحسین برانگیز مدیر ، کارکنان که به وجد آمده بودند شروع کردند به دست زدن و ابراز سپاسگزاری از مدیر!!







نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد 1390 ساعت 01:59 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |

http://taknaz.ir/upload/6/0.591246001286801714_joyful_child.jpg



کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بود
شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه ، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود


http://zibasaz.persiangig.com/pic/bar/1/9.gif

قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1390 ساعت 12:52 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .


ادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد

یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .

یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !

یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .

یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .

یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم .

یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !






http://www.design21sdn.com/attachments/0029/1368/311_432_.jpg?1226586814

نوشته شده در دوشنبه 27 تیر 1390 ساعت 09:05 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |

http://irboustan1.persiangig.com/khodam.jpg

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من


دكتر شریعتی.


نوشته شده در جمعه 10 تیر 1390 ساعت 12:28 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |

http://images.persianblog.ir/400826_GkyLrM98.JPG


از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟...

گفت : چهار اصل
1-
دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم.
2-
دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم.
3-
دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم.
4-
دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
.




نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 ساعت 03:31 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |

یه سری تو  اینترنت داشتم واسه یكی از درسام دنبال مطلب می گشتم واسه لكچر كه یه دفعه ای به صورت اتفاقی یه عكسی دیدم كه من یاد این جمله can u speak english  انداخت
خداییش شما این عكس رو ببینید،شما رو هم یاد این جمله میندازه




Image Hosted by Free picture hosting at 
www.iranxm.com


نوشته شده در شنبه 27 فروردین 1390 ساعت 04:43 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |

از اونجایی که ما تو خوابگاه تو برنامه ممون هر چیزی غیر از درس خوندن هست دیشب که حوصله مون سر رفته بود دوتا از بچه ها(منا و ریما) این دوتا انگشنای پاهاشون غیر طبیعی از هم دیگه خیلی باز میشن بعد با هاشون شیرن کاری میکنن
دیشب که باز مشغول شیرین کاری بودن بهشون گفتم بزارید عکس بگیریم میخوام بزارم تو وبلاگم
حالا چند تا از عکس هایی رو گرفتم رو شما ببنید:
               
                                                      :    
                                                                           :
                                                                           :
                                                                           :
                                                                           :
                                                                           :
                                                                           :
                                                                           :
اینجا اول خود انگشتا شونو دارن نشون میدن که چه جورین



http://www.pic.iran-forum.ir/images/fuu8qxhek5ke3ewnbv3o.jpg





تو این عکس یعنی دارن فکر می کنن  این انگشتاشونم یعنی دستشون که رو میز(در اصل رو لوسیون خوب ولی شما فکر کنید که میز)

photo0236.jpg




اینجا هم یعنی دارن با هم دعوا میکنن

zfozksrfelqnrmovowgv.jpg





من خودم عاشق این کارشونم خیلی با حال با پاهاشون دست میزنن خداییش آخر
 خندس این کارشون


http://www.pic.iran-forum.ir/images/y4lmnt96gv2g070v8y6.jpg






اینم پای مناست یعنی داشت بهم نگاه میکرد که ازش عکس یگیرم


http://www.pic.iran-forum.ir/images/a3iymkkhgb86w6sz6qv8.jpg



حالا پیش خودتون نگید اینا هم عجب مونگلایین شیرین کاری خودش یه هنر
اگه عکسا کیفیت نداشتن ببخشید اخه با گوشیم گرفته بودم قرار هم نبود که عکس بگریم یه دفعه ای به ذهنم خورد وگرنه تمییز تر می گرفتیم
در کل امیدوارم خوشتون اومده باشه


نوشته شده در جمعه 19 فروردین 1390 ساعت 03:39 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |


 

 

 
به یاد قیصر امین‌پور



با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین‌!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!





نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین 1390 ساعت 01:24 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |




http://up.iranblog.com/Files2/b55e33f940b14f29a0f4.jpeg



تا اطلاعه ثانوی عاشقی تعطیله دیگه

میون اینهمه فریب تو اینهمه حیله دیگه

تا اطلاعه ثانوی نه حرف دارم نه حنجره

عشقم و زندونی میكنم پشت هزارتا پنجره

نگاهمرو پس میگیرم جلوش یه دیوار میزنم

جمله ی دوست دارم رو كنج دلم دار میزنم

تا اطلاعه ثانوی نه من دیگه نه تو دیگه

تا اطلاعه ثانوی برو دیگه برو دیگه



نوشته شده در پنجشنبه 4 فروردین 1390 ساعت 07:28 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |

اینكه من از استاد قیصر امین پور شعر زیاد میزارم تو وبم به خاطر اینه كه شعرهاشو خیلی دوست دارم
یه جورایی هم چون هم استانیمون بوده(روحش شاد) بهش تعصب دارم.
اینم شعر دیگس حالشو ببرید


http://www.niazerooz.com/Im/P/89/1222/Safe6343562810901.jpg



غنچه با دل گرفته گفت:

زندگی لب ز خنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است


گل به خنده گفت:

زندگی شكفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه

باز هم به گوش می رسد

تو چه فكر میكنی

كدام یك دُرست گفته اند ؟

من كه فكر می كنم گل

به راز زندگی اشاره كرده است

هر چه باشد او گل است

گل یكی دو پیرهن

بیشتر ز غنچه پاره كرده است



نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند 1389 ساعت 09:49 ب.ظ توسط somayeh نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ